محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
236
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
* ( مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْه من خَيْلٍ وَلا رِكابٍ وَلكِنَّ الله يُسَلِّطُ رُسُلَه عَلى من يَشاءُ . 59 : 6 ) * چون پيغمبر به فدك شد زنى بود از جهودان نامش زينب [ بنت ] الحارث زن سلَّام بن مشكم از جهودان بنى نضير ، و اين سلَّام بزرگ بود اندر ميان ايشان و كشته شده بود ، و آن زن او به فدك اندر بودى . پس او پيغمبر را عليه السّلام بره اى فرستاد بريان كرده و به زهر آلوده ، و پيغمبر از همهء گوشتها ذراع دوستتر داشتى . و او اندر ذراع زهر بيشتر كرده بود ، و با پيغمبر مردى ديگر بود نام او بشر بن البراء بن معرور ، و از انصار بود . و پيغمبر دست فراز كرد و ذراع بگسست و به دهان اندر نهاد ، و بشر نيز يك لقمه به دهان اندر نهاد و فرو برد و ندانست . پيغمبر عليه السّلام همى خاييد و نتوانست فرو بردن . بيرون انداخت و گفت : مرا به دل همى آيد كه اين زهر آلوده است . پس از پيش بر گرفت و آن زن را بخواند و گفت : چرا چنين كردى ؟ زن گفتا ترا همى آزمودم و گفتم اگر پيغمبر خدايى او خود ترا نگاه دارد و آگاه كند ، و اگر نه پيغمبرى خلق از تو برهد . پيغمبر او را چيز نگفت و به مدينه باز آمد . و آن مرد كه آن لقمه فرو برده بود با پيغمبر ، هم اندر وقت بمرد . و پيغمبر را از آن زيان نداشت . و محمّد بن جرير ايدون گويد اندر اين كتاب ، و به اخبارهاى مغازى اندر نه چنين است . و خبرهاى درست آن است كه چون پيغمبر عليه السّلام آن لقمه به دهان اندر نهاد ، آن برهء بريان را خداى عزّ و جلّ به سخن آورد و گفت : لا تَاكُلُ مِنى فَانّى مَسمُومٌ . و اين علامتى بود از علامتهاى پيغمبرى بزرگ ، و جبريل بيامد و گفت : اين لقمه از دهان بيرون انداز . و ديگر اين گونه گويند اى محمّد ، اين لقمه فرو برو بخور و بگوى بِسْمِ الله الَّذى لا يَضُرُّ مَع اسْمِه شىءٌ فِى داءٍ فِى الارضِ وَلا فِى السَّماء و هُوَ السَّميعُ العليم . تا همه دشمنان نوميد شوند كه به تو چيزى نتوانند كردن . پس پيغمبر عليه السّلام لقمه فرو برد و آن زهر به تن او اندر بپراگند تا او را زيان نكرد . پس هر سالى آن وقت آن زهر به تن او اندر گرد آمدى ، و به آخر هم از آن بمرد تا شهيد مرد ، زيرا كه به زهر كشته هم شهيد بود . و خداى عزّ و جلّ